صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

134

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

جميل با صداى بلند ، فرياد كشيد : عمر بىدين شده . عمر كه پشت سرش بود ، گفت : دروغ مىگويد ، من مسلمان شده‌ام . مردم به او حمله بردند و او را زدند و او نيز آنان را مىزد تا آفتاب به خط استوا رسيد . عمر خسته مىشود و مىنشيند . آنان بالاى سرش مىايستند . مىگويد : هر چه مىخواهيد ، بكنيد . سوگند به خدا اگر ما به سيصد نفر مرد مىرسيديم ؛ كار را يكسره مىكرديم . ( 1 ) پس از اين ماجرا ، مشركان به آهستگى و بىسروصدا به قصد كشتن به خانه‌اش هجوم بردند . بخارى از عبد اللّه پسر عمر روايت مىكند كه : روزى پدرم در خانه نگران بود . در اين اثنا ، عاص پسر وائل سهمى ، پدر عمرو - هم پيمان زمان جاهلى ما - وارد شد كه عبايى خوش رنگ و پيراهنى بافته از حرير به تن داشت . به پدرم گفت : چيست كه هراسانى ؟ جواب داد : قومت گمان مىكنند چون مسلمان شده‌ام ، مىتوانند مرا بكشند . عاص گفت : وقتى كه ايمان آوردى ؛ راهى براى كشتنت نخواهند يافت . سپس عاص از خانه بيرون رفت و با مردمى فراوان روبه‌رو شد كه موج مىزد . گفت : چه مىخواهيد ؟ گفتند : اين پسر خطاب از دين برگشته است . گفت : [ جز بازگشتن ] هيچ راهى نداريد . [ او در جوار من است . ] آن مردم متفرق شدند . [ و بازگشتند ] و يا هم چون پرده‌اى كنار زده شدند . « 1 » ( 2 ) اين احوال عمر فاروق در برابر مشركان بود ؛ اما در برابر مسلمانان : مجاهد از ابن عباس روايت مىكند و مىگويد : از عمر بن خطاب سؤال كردم ، چرا به « فاروق » معروف گشتى ؟ گفت : حمزه ، سه روز پيش از من مسلمان شد - و چگونگى اسلام او را بازگو نمود - و در پايان گفت : وقتى من مسلمان شدم ، گفتم : اى پيامبر ! اگر ما كشته شويم و يا زنده بمانيم ، بر حق نيستيم ؟ فرمود : چرا ! سوگند به خدايى كه اختيار من در دست اوست ، چه كشته شويد و چه زنده بمانيد ، بر سر حق هستيد . گفتم : پس چرا در اختفا بمانيم ؟ بايد بيرون رويم و خود را نشان دهيم . از خانه بيرون رفتيم و دو صف تشكيل داديم ؛ حمزه در صفى بود و من هم در صف ديگر بودم . از صفها غبارى رقيق چون غبار آرد بلند مىشد . تا وارد مسجد الحرام شديم . قريش من و حمزه را نگاه مىكردند و غم و اندوهى بىمانند آنان را فرا گرفته بود . پيامبر آن

--> ( 1 ) - صحيح بخارى ، ابن هشام .